
روزاي روشن! خداحافظ … سرزمين من! خداحافظ
يه روزايي بود كه هر روزش، يه روزي بود بهتر از روزاي قبل، ميل و اميد و آرزو بود كه خشت خشت ديوار روياهامو روي هم مي چيد و مي رفت تا اون بالا بالاها… افسوس .. و دو صد افسوس كه چرخ زمانه بر مدار ستبري و گران سنگيني خويش با ما مدارا نكرد .. از اون روزاي نيك و شيك ديگه اثري نيست و روزهاي نيامده هم كه در تيرگي و تاريكي حال رخ عيان نمي كنه. حاصل اون همه شادابي و طراوت، نخوت و خستگي است كه چون باري گران بر گرده ام سنگيني مي كنه.. به راستي كه روزگار چقدر دلسخته با ما!!
امروز بعده يه چند ماهي كه درگير عشوه ها و كرشمه هاي روزگار بودم، فرصتي و مجالي حاصل شد تا دوباره به اين كهنه سرا، سري بزنم. البته رخ از نقاب گذشته برتافته و طرحي نو در خواهم انداخت.
چند وقتيه كه دارم كاراي ادامه تحصيلمو انجام مي دم، يه پذيرشي هم از يكي از كشورها گرفتمو منتظره ويزام تا ببينم در آن سرا چه بر لوح تقدير ما تحرير مي شود. البته اگر نبود بي مهري ها و … ترك وطن نمي كردم ولي چه كنم كه كنام پلنگانو شيران شدست..
فعلاً تا مجالي ديگر
