اين چند وقته حسابي سرم شلوغ بود و صد البته هنوزم هست، بالاخره ويزا صادر شدو ما هم بايد بفكر رفتن باشيم. دوروبرمو كه نيگاه مي كنم مي بينم كه كلي كار عقب مونده دارم كه بايد انجام بدم. راست و ريست كردن محل كار و اداره از يك طرف، اسباب كشي و فروش خونه هم از يه طرف ديگه. يه مستاجري خيلي خري هم داريم كه خودش يه دنيا كل كله!! بهر حال امروز بليط گرفتم و آخرين كاراي باقي مانده رو هم دارم انجام مي دم. فقط مونده اسباب كشي و فروش خونه كه معلوم نيست به كجا برسه. به احتمال زيادم بايد از محل كارم استعفا بدم. هرچند كه موقعيتي كه من الان توشم آرزوي دست نيافتني خيلي از جووناي اين كشوره ولي هرجور كه با خودم حساب مي كنم ميبينم كلي مقروضم اصلاً آخره آدم ورشكستم!!.. هيچ انگيزه اي واسه موندن ندارم.. يه جوري شده كه فكر مي كنم دارم خفه مي شم .. بعضي وقتا مي گم نكنه بريم و خبري نباشه و از اينجا رونده و از اونجا مونده شيم؟ نكنه قدر موقعيت و نعمت فعلي رو ندونيم و خدا همينم ازم بگيره؟! نمي دونم مخم فعلاً چند وقتيه تعطيل كرده رفته شهرستان خونه فاميلاش! دلو زدم به دريا، مي ريم جلو يا يه صخره در ميادو با سر مي ريم توش يا چه مي دونم يه سرندي پيتي ي، پري دريايي، چيزي سراهمون سبز مي شه و مي برتمون بهشت!!